فراخوانی ...
sabokbalanearsh.ir
 
سبکبالان عرش
  • نامه ای که ساعت ۲ نیمه شب سران ارتش را بیدار کرد

    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، گلعلی بابایی محقق و نویسنده حوزه دفاع مقدس در نوشتاری از خاطرات جنگ تحمیلی و حمله نیروهای بعثی به سوسنگرد و اینکه رزمندگان ما با چه مشکلاتی رو به رو بودند روایاتی از مقام معظم رهبری و دکتر چمران می آورد و می نویسد:

    در حالی که سوسنگرد از یک سو در زیر شدیدترین آماج آتش توپخانه ای و از سوی دیگر در معرض تهاجم واحدهای زرهی ارتش بعث قرار داشت و عنقریب در حال سقوط بود، ناگهان تدبیری از سوی امام خمینی (ره) ورق را برگرداند. حضرت آیت الله خامنه ای که نقش اساسی در اجرایی نمودن این تدبیر امام داشت، در بیان خاطرات خود می فرماید:

    «در کنار همه این ها یک چیزی که قویاً به کمک ما آمد و من فراموش کردم بگویم پیغام مرحوم اشراقی (داماد امام) بود که اوایل همان شب، از تهران با من تلفنی تماس گرفت و گفت امام فرمودند: بپرسید خبرها چیست؟ من گفتم خبر این که قرار بر این است فردا عملیاتی انجام بگیرد و ظاهراً من یک اظهار تردیدی کرده بودم که دغدغه دارم و ممکن است نشود، مگر این که امام دستوری بدهند ایشان رفت و با امام تماس گرفت و آمد گفت امام فرموده اند تا فردا باید سوسنگرد آزاد شود و تیمسار فلاحی هم خودش باید مباشر عملیات باشد، این را هم مخصوصاً قید کرده بودند که البته تیمسار فلاحی آن وقت جانشین رئیس ستاد بود و عملاً در عملیات مسؤولیتی نداشت بلکه مسئولیت را فرمانده نیروی زمینی داشت.

    من وقتی این را از مرحوم اشراقی گرفته بودم چون ظاهراً شب بود و وقت نبود نگفتم و یا شاید هم فکر می کردم که حالا صبح خواهد آمد و مثلآً شب احتیاجی نیست گفته شود، اما وقتی این مسئله پیش آمد دیدیم حالا وقت آن است که این پیغام را الان برسانیم. لذا نشستم دو تا نامه نوشتم یکی ساعت 1:30 بعد از نیمه شب، یکی هم ساعت 2 و آن را که ساعت 1:30 نوشتم به آقای سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر 92 نوشتم، نوشتم که داماد حضرت امام، از قول حضرت امام پیغام دادند که فردا باید حصر سوسنگرد شکسته شود و سوسنگرد باز شود، بنابر این اگر تیپ 2 نباشد این کار عملی نخواهد شد و من این را به تیمسار ظهیرنژاد هم گفته ام و ایشان قول دادند با بنی صدر صحبت کنند که تیپ یباید و به هر حال شما آماده باشید که تیپ را به کار گیرند و لذا مبادا به خاطر پیغامی که اول شب به شما از دزفول داده شده، شما تیپ را از دور خارج کنید.

    این نامه را نوشتم ساعت 1:30 دادم به دست یکی از برادرانی که در آنجا با ما بود و گفتم این را می بری، اگر سرهنگ قاسمی خواب هم بود، از خواب بیدارش می کنی و این کاغذ را قطعا به او می دهی. نامه ساعت 2:00 را هم نوشتم به تیمسار فلاحی و برای او هم نوشتم که تیپ را خواسته اند از دست ما بگیرند و گفتیم که باید باشید و مسئولید بروید دنبال آن که این تیم را به کار بگیرید. البته مضنون این نامه ها را من اجمالا به شما گفتم و عین این نامه ها را متاسفانه آن وقت از روی شان فتوکپی برنداشتم، اما احتمالا باید در مدارک لشکر 92 باشد که اگر چنان چه الان بروند و نگاه کنند، این نامه ها هست و بعد هر دو نامه را دادم به شهید چمران، گفتم شما هم یک چیزی ضمیمه آنها بنویسید، تا نظر هر دوی ما باشد. ایشان هم پای هر کدام یک شرح دردمندانه ای نوشت، با توجه به این که ایشان خیلی ذوقی و عارفانه کار می کرد. اما من خیلی با لحن قرص و محکمی نوشته بودم، دیدم واقعا اگر کسی نوشته مرحوم چمران را بخواند، دلش می سوزد که ما اصلا در آن روز چه وضعی داشتیم. به هر حال، ساعت 2 این را هم فرستادم برای سرتیپ فلاحی و خوب خاطرمان جمع شد که این کار انجام می گیرد، اما در عین حال دغدغه داشتیم. چون بارها اتفاق افتاده بود که کار تا لحظات آخر به یک جایی می رسید، اما به دلیلی دستور توقف آن داده می شد و برای همین بود که دغدغه داشتیم.

    صبح زود که از خواب بلند شدم برای نماز، درصدد برآمدم ببینم وضع چطور است که دیدم الحمدالله وضع خوب است و شنیدم ساعت 5 تیپ 2 از خط عبور کرده. معلوم بود همان نامه که نوشته شد، اینها مشغول شده بودند. یعنی ساعت 5 تیپ 2 از خط عبور کرده بود و اگر چنانچه بنا به امر می خواستند کار کنند، تا وقتی آن آقا از خواب بیدار شود و به او بگویند و او بخواهد مشورت کند، بالاخره آن امر ساعت 9 صادر می شد و ساعت 11 هم عمل می شد که هرگز در انجام عملیات موفق نبود. یعنی انجام می گرفت ولی یک چیز ناموفق بی ربطی می شد که قطعا شکست می خوردیم.

    اما اینها ساعت 5 صبح که هوا هنوز تاریک بود، با شروع به کار، از خط عبور کرده بودند. یعنی شاید ساعت 4 راه افتاده بودند و شاید هم زودتر. به هر حال، مرحوم چمران بلند شدند و رفتند، اما من چون در داخل ستاد مقداری کار داشتم، و چند تا ملاقات هم داشتم، ملاقات هایم را انجام دادم و راه افتادم رفتم به طرف جبهه و منطقه  عملیات. البته وقتی رفتم آنجا، دیدم شهید فلاحی هم رفته و صبح زود عبور کرده بود که آقای چمران و آقای غرضی هم صبح زود رفته بودند و در خطوط مقدم و نزدیکی های صحنه درگیری، یا در خود صحنه درگیری. و بالاخره همه آنها حضور داشتند که وقتی ما حدود ساعت 9:00 الی 9:30 رفتیم، دیدیم نیروهای ما پیش رفته بودند و یک ساعت بعد که حدود ساعت 10:30 بود، سرتیپ ظهیرنژاد هم آمد و ایشان هم رفت جلو. همه مشغول بودند و ما می رفتیم در داخل واحدها، عقب و واحدهای درگیر پیاده می شدیم، با آنها صحبت و احوال پرسی می کردیم و از عملیات خبر می پرسیدیدم که دائما گفته می شد خبرها خوب است و پیش بینی می شد ساعت 2:30 وارد سوسنگرد خواهیم شد.

    بعد شاید حدود ساعت یک بود که من برگشتم اهواز. چون می خواستم بیایم تهران، کار داشتم. وقتی رسیدم اهواز، با خبر شدم که دکتر چمران مجروح شده. خیلی نگران شدم تا چمران را آوردند. و قضیه این طور بوده است که چمران و دو محافظش، که یکی همان شهید اکبر بود (و فامیلش را الان یادم نیست)، اینها مشغول جنگیدن بوده اند که تنها می مانند و عراقی ها آنها را به رگبار می بندند. ولی مرحوم چمران که آدم قوی و ورزیده ای در جنگ انفرادی بود، خودش بعدا می گفت من آن روز مثل ماهی می غلتیدم، برای اینکه مورد اصابت گلوله های عراقی ها قرار نگیرم. یکی از محافظینش که همراه ایشان بود، یک گوشه امنی را پیدا می کند و سنگر می گیرد. اما آن دیگری، یعنی شهید اکبر نتوانسته بود خودش را حفظ کند و شهید شد. آن وقت، در حالی که او شهید شده و پای چمران هم زخم خورده بود، یک کامیون عراقی از آنجا عبور می کند.

    چمران می بیند که شکار خوبی است؛ تفنگ را می کشد و کامیون را به رگبار می بندد که راننده عراقی می افتد و می میرد. بعد ایشان به کمک آن محافظ، می آید و سوار کامیون می شود، و در عقب کامیون می افتد و محافظش کامیون را برمی دارد می آید اهواز. یعنی شهید چمران مجروح را از میدان جنگ، با یک کامیون عراقی آوردند به محل و من تقریبا حدود ساعت دو بود که رفتم بیمارستان، دیدم بحمدالله حالش خوب است. منتها جراحت رانش، یک جراحت نسبتا کاری بود که سی چهل روز ایشان را انداخت. لذا وقتی ایشان را از اتاق عمل بیرون آورند، تمام سفارشش این بود و مرتب به من و سرهنگ سلیمی التماس می کرد که شما را به خدا نگذارید حمله از دور بیفتد و حمله را ادامه بدهید، که همین طور هم شد و الحمدالله ساعت 2:30 بچه های ما مظفر و پیروز وارد سوسنگرد شدند.»

    سرهنگ زرهی غلام رضا قاسمی، فرمانده وقت لشگر 92 زرهی اهواز که مخاطب حضرت آیت الله خامنه ای در آن نامه تاریخی بوده است، می گوید:

    «باور کنید، اگر سوسنگرد سقوط می کرد روز بعد اهواز هم به صورت جدی در خطر سقوط قرار می گرفت و عرصه برای دفاع بسیار سخت می شد. پس از دریافت نامه از حضرت آیت الله خامنه ای و شهید چمران، به مقام معظم رهبری گفتم که من دیگر پشت تلفن نمی نشینم و می خواهم اقدامی انجام دهم و شما با بیسیم من را پیدا خواهید کرد. بعد از آن، ما بلافاصله حرکت کردیم و رسیدیم به منطقه بیرون از حمیدیه. پس از بررسی شرایط و جوانب، به همه فقط نیم ساعت زمان استراحت داده و نیروها را هم توجیه کردم. بخشی از لشکر 77 خراسان برای عبور از خط توجیه شده و با نیروهای سپاه هم موضوع را هماهنگ کردم.

    به تانک ها دستور دادم که در حال حرکت اقدام به شلیک کنند و همین مسئله باعث شد عراقی ها شروع به فرار کنند و ما ضمن استفاده از وسایل غنیمتی، شش گردان مکانیزه لشکر را تجدید سازمان کردیم و هشت جعبه موشک انداز تاو هم به غنیمت گرفتیم که بعدها در مقابله با دشمن، خیلی به کار نیروها آمد. به نظر من، نقش حضرت آقا در این موضوع خیلی خیلی مهم بود اگر ایشان نبودند، این عملیات انجام نمی شد و مشخص نبود تبعات ناگوار اشغال سوسنگرد چه می شد؟ ایشان تا صبح بیدار بودند و هماهنگی ها را انجام می دادند تا عملیات به نتیجه برسد. وقتی با حضرت آقا ارتباط گرفته و به ایشان گفتیم که این مقدار پیشرفت کردیم، واقعا خرسند شدند. چون دو لشکر بعث جلوی ما ایستاده بود و پیشروی به این سادگی ها محقق نمی شد.»

    شهید دکتر مصطفی چمران، در بخشی از خاطرات خود از نبرد حماسی سوسنگرد در روز بیست و ششم آبان 1359 می گوید:

    «دشمن هم فهمید که سلاح ضد تانک ما تمام شده و به طور کلی فلج هستیم. لحظات مخوف و دردناکی بود، ولی یکباره متوجه شدم که جوانان ما مشت ها را گره کرده و با فریاد الله اکبر به سوی تانک روی جاده حمله کرده اند. مات و مبهوت شدم که چگونه می توان با شعار الله اکبر بر تانک غلبه کرد. برخود می لرزیدم که هم اکنون دشمن همه دوستانم را با یک رگبار درو می کند، اما در میان بهت و حیرت، یکباره دیدم که تانک چرخید و به سمت جنوب گریخت و جوانان ما جوشان و خروشان با فریاد الله اکبری که لحظه به لحظه رساتر می شد، ان را تعقیب می کنند.

    برای یک لحظه، احساس کردم اگر چنگال محاصره آنها، دوستان ما را در بر بگیرد، همه شهید خواهند شد. یک باره فکری به نظرم رسید که جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را کم و بیش تضمین می کرد. فورا تصمیمی سخت گرفتم و راه خود را 180 درجه کج  کردم و به سرعت به سوی سوسنگرد، به حرکت درآمد. اکبر چهره قانی نیز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدالله عسگری نیز به من ملحق شد. ما سه نفر، شتابان به سوی سوسنگرد می تاختیم و دوستان ما همچنان به سوی شرق می رفتند. کماندوهای عراقی نیز بالا آمدند و فورا به طرف ما سرازیر شدند و درگیری شدیدی بین ما و کماندوهای عراقی آغاز گردید. در چند لحظه، از سه طرف محاصره شدیم. سرتاسر جاده آسفالته، که چند متر از زمین ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشیده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش یا هفت متر فاصله داشتند. شب تاسوعا بود و تصویر عاشورا و لشکریان یزید، که من را محاصره کرده بودن، و دیوار آهنین تانک ها که اطراف من را سد کرده و آتشبار شدید آنها که من را می کوبیدند.

    احساس می کردم عاشوراست و در رکاب امام حسین می جنگم. با پای مجروح خود راز و نیاز می کردم: ای پای عزیزم، ای آن که همه عمر وزن من را تحمل کرده ای و من را از کوه ها و بیابان ها و راه های دور گذرانده ای. ای پای چابک و توانا که در همه مسابقات من را پیروز کرده ای، اکنون که ساعت آخر حیات من است، از تو می خواهم که با جراحت و درد مدارا کنی. مثل همیشه چابک و توانا باشی و من را در صحنه نبرد ذلیل و خوار نکنی. و به راستی که پای من، من را لنگ نگذاشت و هرچه خواستم و اراده کردم، به سهولت انجام داد و در همه جست و خیزها و حرکاتم، وقفه ای به وجود نیاورد. به خون نیز نهیب زدم، آرام باشد. این چنین به خارج جاری مشو. من اکنون با تو کار دارم و می خواهم که به وظیفه ات درست عمل کنی.

    رگبار گلوله از چپ و راست همچنان می بارید و من نیز مرتب جابه جا می شدم و با رگبار گلوله، از نزدیک شدن آنها ممانعت می کردم. یکبار پشت برجستگی خاک، که عادتا مطمئن تر بود، متوجه سمت چپ شدم. دیدم در فاصله ده متری، چند نفر زانو به زمین زده و به سمت من نشانه گیری می کنند. لباس ببر پلنگی متعلق به نیروهای مخصوص را به تن داشتند. سن آنها حدود 30 تا 35 سال بود. من نیز بدون لحظه ای تاخیر، بر زمین غلتیدم و در همان حال، رگبار گلوله را بر آنها گشودم. آنها به روی هم ریختند و دیگر آنها را ندیدم و فورا خود را به سمت دیگر برجستگی خاک پرتاب کردم. در طرف راست نیز گروه های زیادی متمرکز شده بودند و تیراندازی شدیدی می کردند. به خصوص که عده زیادی در داخل تونل، زیر جاده سوسنگرد، در ده متری من، سنگر گرفته بودند و از آنجا تیراندازی می کردند.»

    سرلشکر محمدعلی (عزیز) جعفری؛ فرمانده کل سپاه که در آن مقطع به همراه دوست همراهش، علیرضا عندلیب در واحد خمپاره سپاه سوسنگرد خدمت می کردند، خاطرات آن محاصره و شکست حصر سوسنگرد را این گونه بیان کرده است:

    «عمده نیروهایی که داخل شهر، در محاصره عراقی ها قرار داشتند، رزمندگان اعزامی از سپاه شهرستان تبریز، به فرماندهی علی تجلایی و تعدادی هم پاسداران اعزامی از خرم آباد و دیگر شهرهای ایران بودند. آن چیزی که بعدها از آن اطلاع پیدا کردم، مشعر بر این واقعیت بود که به دلیل آتش سنگین دشمن، آب و برق شهر قطع شده، اما تلفن ها هنوز بوق داشتند. بچه های تبریزی مدافع شهر، به وسیله یکی از همین تلفن ها، با شهید آیت الله مدنی، امام جمعه تبریز تماس می گیرند و از ایشان کمک می خواهند. آنها به شهید مدنی می گویند: اگر هرچه زودتر به داد ما نرسید، همگی ما شهید یا اسیر می شویم.

    بعد از تماس بچه های تبریزی حاضر در سوسنگرد با آقای مدنی، ایشان بلافاصله با امام خمینی تماس می گیرد و از حضرت امام کمک می خواهد. اما هم به بنی صدر دستور می دهد تا هرچه سریع تر نیروی کمکی بفرستد و سوسنگرد را از آن وضعیت خارج کند. حضرت امام به تیمسار فلاحی و تیمسار ظهیرنژاد به صراحت فرموده بود: من سوسنگرد را می خواهم و اگر لازم بشود، خودم به آنجا خواهم آمد!

    گویا بنی صدر این دستور امام را جدی نمی گیرد و اقدامی نمی کند. آیت الله خامنه ای که در آن مقطع نمایندگی امام در شورای عالی دفاع را به عهده داشتند، به محض اطلاع از این وضعیت، شخصا به اهواز آمدند و بلافاصله دست به کار شکستن محاصره سوسنگرد شدند. ایشان ابتدا به همراه دکتر مصطفی چمران، فرمانده ستاد جنگ های نامنظم، طرحی را برای این منظور آماده می کنند و سپس برای اجرایی شدن آن، با تیمسار ظهیرنژاد، فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران تماس می گیرند و علت عدم اعزام تیپ 2 لشکر 92 زرهی به منطقه را از تیمسار جویا می شوند. اما از آنجا که عناصر وابسته به بنی صدر در رده های بالای ارتش نفوذ داشتند، مانع از آن شدند تا دستور امام، مبنی بر جلوگیری از سقوط سوسنگرد، به مرحله اجرا درآید. از اینجا بود که آقای خامنه ای رسما وارد عمل شدند و با ارسال نامه ای به فرمانده تیپ 2 لشکر 92 ارتش، دستور صریح امام را به وی ابلاغ کردند.

    خود من صبح روز بیست و چهارم یا بیست و پنجم آبان بود که در حوالی حمیدیه از این دستور امام اطلاع پیدا کردم. همگی خوشحال بودیم که با آمدن نیروهای کمکی، می توانیم دوستانمان را نجات دهیم. همزمانی که وضعیت و شرایط مناسبی از آنها گزارش نمی شد. صبح روز بیست و ششم آبان، تیپ 2 زرهی لشکر 92 آمد و در محور حمیدیه مستقر شد. فرماندهان این تیپ، دنبال راهنماهایی می گشتند که به منطقه آشنا باشد. رفتم جلو و گفتم: من منطقه را خوب می شناسم. بعد هم همان جا وضعیت منطقه و نحوه استقرار نیروهای خودی و دشمن را برایشان تشریح  کردم. به آنها گفتم: تا روستای ابوحمیظه، هیچ نیروی عراقی  حضور ندارد. نگاهی معنی دار به من کردند، ولی از سر ناچاری، اطلاعاتی را که داده بودم، پذیرفتند و مبنای کارشان قرار گرفت. ظاهرا به من اعتماد کرده بودند. ساعت 10 صبح، در حالی که من سر ستون بودم، نیروها را به سمت روستای ابوحمیظه حرکت دادیم. نرسیده به روستا، نفرات تیپ از هم باز شدند و آرایش هجومی گرفتند. داخل روستای ابوحمیظه، تیمسار فلاحی و دکتر چمران منتظر نیروها بودند. شنیده بودم که آیت الله خامنه ای هم در منطقه حضور دارد، اما من ایشان را در آنجا ندیدم.

    هماهنگی های لازم برای شروع حمله در داخل همین روستا انجام گرفت. در آنجا تعدادی از نیروها تحت امر دکتر چمران قرار گرفتند و تعدادی دیگر که به صورت ضرب الاجل از سپاه تبریز آمده بودند، به فرماندهی آقای ناصر بیرقی، آماده حمله شدند. در واقع کل این نیروها، در اختیار من و آقای دقایقی قرار گرفتند.

    حوالی ظهر روز دوشنبه بیست و ششم آبان (روز تاسوعا)، با آماده شدن تیپ 2 ارتش، رزمندگان گروه جنگ های نامنظم و نفراتی که از سپاه تبریز اعزام شده بودند، کارمان را شروع کردیم. در این عملیات، من به عنوان نیروی تک ور، همراه بچه های تبریز، آماده حرکت شدم، اما چون اسلحه نداشتم، دربه در دنبال سلاح می گشتم تا دست خالی نباشم. در همین موقع،دیدم یک نفر از داخل ستون نیروهای گروه چمران فریاد زد: چه کسی می تواند با موشک دراگون کار کند؟ من که قبلا در پادگان گلف آموزش مختصری از کار با موشک انداز دیده بودم، بلافاصله گفتم: من بلدم!

    همان جا موشک انداز دراگون را تحویلم دادند. من هم آن را انداختم روی دوشم و همراه نیروها راه افتادم سمت سوسنگرد. شکل حرکت به این صورت بود که تانک ها از جلو و نفرات پیاده هم از پشت سر آنها حرکت می کردند. شانسی که آورده بودیم، این بود که عراقی ها هنوز فرصت نکرده بودند توپخانه شان را در منطقه مستقر کنند. به همین دلیل، آتش زیادی روی سرمان ریخته نمی شد. فقط گاه گداری با فرود آمدن یک گلوله توپ در دوردست ها، سکوت منطقه شکسته می شد.»

    غلام حسین افشردی، معروف به حسن باقری- مسئول وقت واحد اطلاعات ستاد جنگ جنوب سپاه- در گزارشات روزانه خود، وضعیت این شهر را در روز دوشنبه 26 آبان 1359 این گونه ثبت کرده است:

    «در ساعت 13:30 نیروهای رزمنده سپاه و ارتش در یک حمله منظم و چریکی موفق شدند حلقه محاصره شهر سوسنگرد را که برادران پاسدار به مدت 48 ساعت دلاورانه مقاومت می کردند، بشکنند و نیروهای دشمن را که تلفات سنگینی متحمل شده بودند، با خواری بیرون برانند و غنائم بسیاری به چنگ آورند. حدود 45 نفر از کفار بعثی به اسارت درآمدند. همچنین تعدادی سرباز دشمن که زخمی شده بودند، برای مداوا به اهواز منتقل شدند. دشمن از ترس، فرصت جمع آوری کشته ها و زخمی ها را نداشت و پا به فرار گذاشت. حدود 25 دستگاه تانک و خودرو حامل مهمات، سالم به غنیمت گرفته شد. 35 تا 37 دستگا تانک و خودرو توسط برادران پاسدار و هوانیروز به کلی منهدم شد. بازار شهر سوسنگرد توسط دشمن خسارات فراوانی برداشته و قسمتی از بیمارستان و جهاد سازندگی منهدم شده است. خسارات فراوانی نیز به منازل مسکونی وارد شده است. طبق مشاهدات عینی، دشمن در حمله ناجوانمردانه، با تانک از روی اجساد 8 تن از برادران پاسدار عبور کرده است.

    آخرین گزارش از وضع شهر سوسنگرد تا ساعت 10:00 روز 59/8/27 حاکی است که دشمن از طرف جنوب سوسنگرد حدود 10 کیلومتر عقب رانده شد و هنوز نیز در حال عقب نشینی است. از جانب غرب، دشمن تا حدود 2 کیلومتری آن طرف رودخانه کرخه عقب نشسته و از آنجا شهر را به خمپاره بسته است. درگیری در این محل ادامه دارد و دشمن در حال عقب نشینی بیشتر است.»


    مرتبط با:



    شماره خاطره: 1911
    کلمات کلیدی:
    تاریخ نوشته شدن خاطره: چهارشنبه 26 آبان 1395
    تاريخ اتفاق: دوشنبه 28 -3444
    راوی: گلعلی بابایی
    مکان اتفاق:


    تعداد بازدیدکنندگان این صفحه: 490 | آخرین مشاهده: