فراخوانی ...
sabokbalanearsh.ir
 
سبکبالان عرش
  • کاری که امام خانم دباغ را از انجامش نهی کردند

    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، مرضیه حدید چی دباغ جزو زنانی بود که به واقع باید به زندگی اش غبطه خورد و او را به عنوان یک زن انقلابی و حزب اللهی یاد کرد.

    خانم دباغ زنی کم نظیر بود در انقلاب اسلامی ما بود و برای انقلابی بودن و انقلابی ماندنش هزینه های گزافی را پرداخت کرد اما اگر چند دقیقه ای این فرصت را پیدا می کردی که با صحبت کنی چنان به گرمی لب می گشود که آرامشش کاملا به مخاطب القا می شد. این بانوی رشک برانگیز دو روز پیش در حالی که سالها درد و رنج ناشی از شکنجه های ساواک را تحمل کرده بود به آرامش ابدی رفت و رستگار شد.

    آنچه در ادامه می آید خاطرات این مجاهده مکرمه است از حضرت امام خمینی(ره) در طول دورانی که در بیت امام در پاریس بودند.

                                                        ***

    تمام منش و روش زندگی امام برای ما الگویی تمام بوده و هست. آن قدر ایشان به مسائل عنابت داشته و همه جانبه نگر بودند که انسان در باورش نمی گنجد.

    همان طور که پیش تر گفتم، خرید مایحتاج خانه به عهده من بود، هر روز فرصتی از مایحتاج بیت و آن چه که امام لازم داشتند تهیه می کردم و برای خرید می رفتم، برای این منظور مبلغی به عنوان تنخواه گردان- از امام می رفم و مبالغ قبلی را هم تسویه می کردم.

    یک بار خدمت امام رسیدم و خواستم حساب هزینه را مشخص و تسویه کنم. وقتی عدد و رقم را برای امام جمع زدم، امام پرسیدند: اشتباه نکردید؟ دوباره شروع به جمع و تفریق کردم و بعد گفتم: نه، درست است امام سکوت کرد و هیچ نگفت، وقتی برای خرید رفتم، دیدم که مبلغی پول زیاد آورده ام؛ دوباره حساب و کتاب کردم، فهمیدم که به میزان 81 فرانک اشتباه کرده ام و 9 فرانک را 90 فرانک محاسبه کرده ام؛ به خدمت امام رفتم و گفتم: حاج آقا! من اشتباه کردم و پول زیاد آوردم! امام گفتند: من همان وقت فهمیدم، می خواستم خودتان به موضوع برسید.

    در این برخورد امام، ظرافت و درس اخلاقی بزرگی مستتر بود. اگر ایشان همان ابتدا بر اشتباهم اصرار می ورزیدند، احساسی که در من به وجود می آمد که در این خانه به من اعتمادی نیست و به تبع آن دلسرد می شدم. اما وقتی امام با تمام وجود اطمینان به اشتباهم چنین برخوردی کردند، دریافتم که حضرت امام اعتقاد زیادی به من دارند و چقدر این اعتماد و ارتباط خالصانه و صادقانه است، و به برکت همین نوع برخوردها و به ادعای بسیاری از دوستان، من از اعتماد به نفسی برخوردار شدم که همیشه زبانزد بود.

    از دیگر کارها در روزهای اول ورودم در بیت امام، گشودن نامه هایی بود که از اقصی نقاط دنیا برای امام می امد. بخشی از وقت امام صرف مطالعه این نامه ها می شد و حتی به برخی هم پاسخ می دادند. با توجه به حجم گسترده نامه ها و مرسولات احتمال هر نوع خطری می رفت و من بیم داشتم که از این طریق به جان حضرت امام آسیبی برسد. از این ابتدا خود نامه ها را در آشپزخانه و با مهارتی که داشتم باز می کردم و بعد در اختیار امام قرار می دادم. تا در صورت خطر احتمالی، آسیبی به ایشان نرسد.

    روزی امام وارد آشپزخانه شدند و مرا در حال گشودن نامه ها دیدند، فرمودند: «خواهر طاهره! من راضی نیستم که شما این کار را بکنید!»، ابتدا منظورشان را نفهمیدم فکر کردم که از این کارم ناراحت اند و نمی خواهند من نامه ها را ببینم، از این رو عرض کردم: «حاج آقا! والله داخل نامه ها را نگاه نمی کنم. فقط به خاطر مسائل امنیتی در پاکت را باز می کنم و بعد خدمت می آورم.» فرمودند: «به این خاطر نمی گویم، می گویم اگر برای من خطر دارد برای شما هم خطر دارد، حالا چرا شما به خطر بیفتید.» عرض کردم امت و ملتی که در انتظار شما هستند، فرمودند: «شما هم هشت تا بچه دارید که در ایران منتظرتان هستند.» توضیح دادم که برای این کار آموزش هایی دیده ام و مهارت هایی دارم که خطر و آسیبش برایم کمتر است. امام گفتند: «یک ساعتی بیایید و به من هم آنها را یاد بدهید.»

    این برخورد و رفتار امام، نوعی حس همدردی بود، که بین خود و دیگران فرقی نمی گذاشت و خودشان را همپای آنها و نه بالاتر و برتر می دیدند. ایشان همان قدر برای جان دیگران ارزش قائل بودند که برای جان خودشان.

    در خصوص گفت وگوهای مطبوعاتی و یا حتی تلویزیونی، حضرت امام بدون اینکه بپرسند خبرنگار آقاست یا خانم، اجازه دیدار می دادند و بنابر فتوای ایشان نیازی نبود که زنان دیگر را امر به حجاب کنیم. روزی خانمی سیه چرده به نوفل لوشاتو آمد و اصرار داشت که امام را امروز ببیند. و بر روی خواسته اش خیلی پافشاری می کرد، و سرانجام توانست به دیدار امام برود، امام از مترجم پرسیده بود که این خانم کیست و از کجا آمده و چرا اصرار دارد که همین امروز مرا ببیند.

    آن خانم گفته بود که من خودم را از آفریقا به اینجا رسانده ام، بعد از مطالعه سرگذشت شما، هر چه مثل النگو و گوشواره نقره و لباس اضافی داشتم فروختم و پولی فراهم کردم، تا بتوانم بلیت رفت و برگشتم را تهیه کنم و به دیدار شما بیایم؛ اگر می خواستم امروز به من وقت ملاقات بدهند، برای این نبود که فکر کنید گدایم؛ من خانه و زندگی و شوهر دارم، ولی برای این سفر فقط بلیت رفت و برگشت گرفته ام و هزینه اقامت یک شب در این جا را ندارم، بنابراین باید هر چه زودتر به پاریس برگردم تا با پرواز برگشت (امشب) به کشورم بازگردم. قصدم از آمدن تنها دیدن شما بود، می پنداشتم که دیدن شما مثل دیدن حضرت مسیح (ع) است، همیشه در ذهنم به این می اندیشیدم که اگر من در دوران حضرت مسیح (ع) بودم و او را می دیدم چه می کردم، حالا فهمیدم شما برای دین کار می کنید از اینکه توانستم شما را از نزدیک ببینم، خوشحالم.

    حضرت امام هم چند جمله از حضرت مسیح (ع) و چند جمله نیز از اسلام برای او گفتند، سپس به حاج احمد آقا گفتند که چند دلاری به آن زن بدهند تا اگر از پرواز عقب ماند، خرج برگشت داشته باشد.

    وقتی این خانم سیاه پوست از اتاق بیرون آمد، به پهنای صورتش اشک می ریخت. از مترجم علت گریه اش را پرسیدم، مترجم پس از پرسش و پاسخی، گفت که این خانم می گوید: « من احساس می کنم اشتباه بزرگی کرده ام زیرا علاوه بر نشناختن درست مسیح (ع)، پیغمبر بعد از او را هم نشناخته ام، حالا آیت الله خمینی به من نوید و بشارت دادند تا راجع به او مطالعه کنم، اکنون احساس می کنم که عشق و علاقه ای به این پیامبر (حضرت محمد ص) پیدا کرده ام و او مرا به جاهای خیلی خوبی خواهد رساند.»


    مرتبط با:



    شماره خاطره: 1912
    کلمات کلیدی:
    تاریخ نوشته شدن خاطره: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
    تاريخ اتفاق: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
    راوی:
    مکان اتفاق:


    تعداد بازدیدکنندگان این صفحه: 445 | آخرین مشاهده: