فراخوانی ...
sabokbalanearsh.ir
 
سبکبالان عرش
جستجوی خاطرات رزمندگان نسخه چاپی RSS
 
از تاریخ:  پنج‌شنبه 23 آبان 1398   تا تاریخ:  پنج‌شنبه 30 آبان 1398  
  • او مثل یک قدیس شد
    مادرم همیشه به روزه گرفتن های مکرر عمو اعتراض می کردند و به ایشان می گفتند: «مگر می خواهید امامزاده شوید تا مردم پس از مرگتان به سر مزارتان بیایند و بگویند: «السلام علیک یا محمد علی رجایی» ایشان وقتی این جمله را می شنیدند می خندیدند. روزی به بهشت زهرا رفته بودم. پیرزن و …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • فریاد در سازمان ملل
    سازمان مخصوص مصاحبه ها در سازمان ملل، از خبرنگاران همه کشورها به خصوص آمریکا پر بود. همه انتظار ریاست جمهوری ایران را می کشیدند تا سوالاتی از او بکنند. حکومت نوخاسته ایران هدف تیرهای زهرآگین استعمارگران بود و رجایی مرد منتخب ملتی بزرگ می رفت تا حماسه بیافریند. رییس جمهور …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • مثل آهن
    رجایی در بین زندانیان سیاسی رژیم ستم شاهی طولانی ترین مدت شکنجه را داشت. او بر خلاف سایرین که فقط یک یا دو ماه تحت بازجویی بودند و بعد به زندان معمولی منتقل می شدند، مدت دو سال زیر فشار شکنجه ی بازجوها بود اما در این مدت لب به سخن باز نکرد. او هر روز جیره کتک داشت. یعنی هر روز او …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • الگوی آیینه ها
    من و محمد علی سیزده ساله بودیم. او تازه با مادرش از قزوین به تهران آمده بود که با هم آشنا شدیم. هر دو بیکار و برای امرار معاش خانواده مجبور به ترک تحصیل شده بودیم. مقدار کمی پول داشتیم. تصمیم گرفتیم از یک مغازه آلومینیوم فروشی تعدادی ظرف تهیه کنیم و در خیابان ها بفروشیم. برای …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • غسل شهادت
    سرهنگ پرویز از فرماندهان شجاع و پر صلابت نیروی زمینی بود که همواره نسبت به سربازان و زیردستان رئوف و مهربان بود هرگز آنان را مجبور به کار نمی کرد.حضور سرهنگ پرویز برای همه ما دلگرمی و شادی بخش بود.او واقعاً مثل برادر و پدر مهربانی بود که جز صلاح فرزندانش را نمی خواهد همیشه به …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • عشق به خدمت
    روز تشییع جنازه مسعود بود همه منتظر محمدحسن بودیم که بیاید اما هرچه انتظار کشیدیم بی فایده بود می دانستم که در جبهه مسئولیتی مهم دارد اما باز هم دوست داشتم در این لحظات بیاید. زنگ تلفن به صدا درآمد با عجله گوشی را برداشتم صدای گرم محمدحسن بود دلم آرام گرفت با اینکه حدس می زدم …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • امانت حق
    ابراهیم امانت خدا در دست من بود و من همیشه یقین داشتم که او را خیلی زود از دست خواهم داد به همین علت هیچ گاه به زبان نیاوردم که خدایا پسرم را به سلامت برگردان دوست نداشتم مجروح یا اسیر گردد اهداء یک قربانی در پیشگاه حق بزرگترین آرزویم بود چند روز قبل از شهادت فرزند پاکم خواب …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • بیزار ار شاه
    بیزار از شاه تازه از سر کار به منزل بازگشته بود اندوه در چهره فرج الله آشکار بود گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت دقایقی بعد به سراغش رفتم پرسیدم امروز چه اتفاقی افتاده است؟ چرا ناراحت هستید؟ در حالیکه نگران بود گفت:«امروز به یک نمایشگاه سمعی و بصری رفته بودم مجسمه شاه را در …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • آخرین دیدار
    آخرین دیدار آخرین بار که به خانه آمد گفت:«مادر! اگر شهید شدم من را حلال کنید». گفتم:«نه پسرم این حرف را نزن». نگاهش را از من دزدید و ادامه داد:«یکی از دوستانمان قبل از شهادت از مادرش خواست حلالش کند و مادر همین پاسخ شما را داد. اما در هنگام خاکسپاری وقتی مادر کنار پیکرش ایستاد. …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
  • نذر شهیدشیرخانی
    نذر شهید علی تشنه ی رفتن بود؛ نمی توانست بماند. شهر برای او قفسی تنگ بود. دلش پر می کشید برای میدان جنگ؛ می خواست در این امتحان الهی سربلند باشد، ولی پدرش مخالف بود. تمام راه ها را برای رضایت پدر امتحان کرد. تا این که بالاخره پدر راضی شد. وقتی ساکش را بست، گفت: « مادر اگر به …
    پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
« 2  3  4 5  6 »
10 از 1893 نتیجه
4 از 190 صفحه
نتایج در هر صفحه: 1020304050